پردیس کوثری – شهرمردم
حکایت مردی متولد خِشت کازرون که در چهار سالگی متوجه شد بدنش با او همراه نیست، در کودکی طعم تحقیر و ناتوانی را چشید، با لکنت زبان بزرگ شد، بارها شکست خورد، دوبار تا مرز پایان دادن به زندگی پیش رفت، اما از همان نقطهای که بسیاری فرو میریزند، ایستاد، خود را از نو ساخت و امروز به کارآفرین، نویسنده و سخنرانی بدل شده است
ابراهیم سلیمانی از آن دست انسانهایی است که زندگی را نه در آسایش، که در اصطکاک با رنج آموختهاند؛ مردی که از سنگلاخ معلولیت و محرومیت، راهی به روشنای خودباوری باز کرد و امروز از «اتفاقات بد» به عنوان معدن طلا یاد میکند.
بعضی آدمها در زندگی راهی هموار پیشرو دارند و بعضی دیگر باید پیش از هر گام، سنگهای مسیر را با دست کنار بزنند. ابراهیم سلیمانی از گروه دوم است؛ مردی متولد خِشتِ کازرون که در چهار سالگی متوجه شد بدنش با او همراه نیست، در کودکی طعم تحقیر و ناتوانی را چشید، با لکنت زبان بزرگ شد، بارها شکست خورد، دوبار تا مرز پایان دادن به زندگی پیش رفت، اما از همان نقطهای که بسیاری فرو میریزند، ایستاد، خود را از نو ساخت و امروز به کارآفرین، نویسنده و سخنرانی بدل شده که داستان زندگیاش بیش از هر چیز، روایتی از غلبه بر تقدیرِ ظاهراً محتوم است.
نوری که از درون بتابد، به بیرون سرایت میکند
«تخممرغ اگر از درون بشکند، آغاز زندگی است؛ اگر از بیرون، پایان زندگی.» اولین جملهای که مصاحبه با این ابر انسان را آغاز کرد.
برای سلیمانی، این فقط یک جمله زیبا نیست، بلکه چکیده تمام آن چیزی است که زیسته است. او از جمله کسانی است که به جای تکیه بر ترحم و جلب محبت دیگران، بر بازسازی درونی تکیه کرده است و همین نگاه، در تمام فرازهای زندگیاش دیده میشود. سلیمانی امروز خود را صاحب رسالتی میداند: انگیزهدادن به دیگران؛ نه از سر شعار، بلکه از سر تجربه. او میگوید از انتهای همه اتفاقات آغاز کرده و دوباره ساخته است؛ آنقدر که حالا به چیزهایی رسیده که روزی حتی از آرزو کردنشان هم میترسیده است.
ابراهیم سلیمانی، متولد ۲۵ اسفند ۱۳۵۵ در شهرستان خِشت از توابع کازرون، امروز چهرهای چندوجهی است؛ کارآفرین، شاعر، سخنران انگیزشی و نویسنده کتاب «اتفاقات بد معدن طلاست». دامنه فعالیتهایش نیز محدود به یک حوزه نیست؛ از تولید جوجههای بومی و ساخت دستگاههای جوجهکشی گرفته تا تولید دستگاههای مبلسازی، تلویزیونهای شهری، تعمیرات سیستمهای کامپیوتری و اداری، ساخت خودروهای دستساز، مناسبسازی خودرو برای معلولان، برگزاری تورهای آفرود و سخنرانی در حوزه کارآفرینی، انگیزشی و ارتباطات سیستمی. او همچنین به ۲۷ کشور جهان سفر کرده است و به تعبیر خودش «همیشه در سفر، خنده، یاد گرفتن و یاد دادن» بوده است. مارکوپولو عنوانی است که خانواده به او دادهاند، اما درخشش امروز ابراهیم، بدون دیدن تاریکی دیروزش قابل فهم نیست.
کودکی در شیب تند محرومیت
او زمانی که خود را شناخت، توان راه رفتن نداشت. در چهار سالگی فهمید معلول است؛ با یک دست و یک پای کمتوان و درصد بالایی از ناتوانی جسمی «75 درصد» که عملاً کارکرد طبیعی اندامهایش را مختل کرده بود؛ لکنت زبان شدید نیز از همان سالها سایه خود را بر زندگی او انداخته بود.
او در خانوادهای دهفرزندی به دنیا آمد؛ فرزند پنجمِ پدری که راننده بیابان بود و زندگی را با زحمت زیاد میگذراند. در آن روزگار نه ویلچری در کار بود و نه امکاناتی برای حمایت مستمر. او حتی عصا هم نداشت؛ این یعنی ابراهیم باید از همان سالهای نخست، بدون ابزار، بدون پشتوانه و بدون آسودگی، با جهان روبهرو میشد. مدرسه دو کیلومتر با خانه فاصله داشت؛ اما این دو کیلومتر برای او یک نبرد ناعادلانه روزانه بود. مسیر مدرسه تنها برای او یک فاصله نبود؛ سنگلاخ بود، پرپیچوخم بود، پرچاله بود، ترس از سگهای ولگرد بود. یک طرف فرسودگی بدنی کودکی که برای هر قدم باید تقلا میکرد و در طرف دیگر دیواری که تنها پشتوانه ادامه مسیرش بود. ابراهیم از آن روزها چنین یاد میکند: صبح ساعت چهار از خانه بیرون میزدم و گاهی تا هشت صبح هم به مدرسه نمیرسیدم. تکیهگاهم در تمام مسیر، چوب و دیوار بود. گاه به دلیل دیر رسیدن تنبیه میشدم و ظهرها هم نمیتوانستم به خانه برگردم؛ نه راهش را داشتم، نه وقتش را، نه توانی برای رفتوبرگشت. این یعنی کودک هم باید با رنج رسیدن به مدرسه میجنگید و هم بار گرسنگی میانهروز را تا شب که به خانه برگردد به دوش میکشید.
در چنین شرایطی طبیعی بود که دلخوری در او ریشه بدواند. خودش نیز صریحاً میگوید که سالها از خودش، خانوادهاش و حتی از خدا شاکی بوده است اما زندگی او درست از همان نقطهای تغییر میکند که بسیاری در آن متوقف میشوند.
وقتی زندگی به مرز فروپاشی میرسد
فشار جسمی، نگاه تحقیرآمیز و نامهربانانه دیگران، احساس ناتوانی و تداوم رنج، او را تا مرز بریدن پیش برد. او دوبار دست به از بین بردن خود زد، اما درست در میانه همین تاریکی، به نقطهای از بازاندیشی رسید. خودش آن لحظه را اینگونه توصیف میکند: جایی ترمز دستی زندگی را کشیدم و با خود گفتم خدایی که برای یک مگس به این کوچکی اعجاز آفریده، حتماً برای من انسان هم راهی قرار داده است. این نقطه چرخش روایت اوست؛ جایی که از سوختن به ساختن میرسد. سلیمانی معتقد است در آن سالها دو برگ برنده در اختیار داشته است: یکی فهم اتفاقات و دیگری درسی که زندگی با خشونت به او داده بود؛ سختکوشی و پشتکار. او رنج را انتخاب نکرده بود، اما آموخت که چگونه آن را به نیروی محرک تبدیل کند.
شاگردی، نخستین مدرسه جدی زندگی
در دوران مدرسه، شاگرد درخشانی نبود. خودش میگوید آنقدر درسش ضعیف بود که گاهی معلمها از روی ترحم قبولش میکردند. در طول دوره تحصیل ۲۴ بار از کلاس اخراج شد. اما آنچه در مدرسه به دست نیاورد، در کارگاهها و تجربههای عملی جبران شد.
او به داییاش که تعمیرکار پنکه بود مراجعه کرد تا کنارش تعمیرات را یاد بگیرد. از همان ابتدا فهمیده بود که در این دنیا فقط نیاز داشتن کافی نیست؛ باید مزیتی هم عرضه کرد. به تعبیر خودش، کلید موفقیتش این بود که اول داشتههایش را میگفت و بعد نیازش را مطرح میکرد و این کلید جلب اعتماد دیگران بود که به ابراهیم اجازه آموزش دیدن بدهند. او دریافته بود که کمتر کسی بیهیچ چشمداشتی چیزی به کسی میآموزد؛ پس باید برای کمک گرفتن چیزی هم برای عرضه داشت. تابستان کلاس چهارم را نزد دایی خود گذراند و به جای دستمزد، ضایعات و پلاستیکهای کهنه تعمیرات را گرفت تا بفروشد. حاصل آن تلاش سهماهه، خرید شش اردک بود. برای خیلیها شاید این تصویر ساده و حتی حاشیهای به نظر برسد، اما برای او همان اردکها پناه بودند؛ نخستین دارایی مستقل، نخستین تکیهگاه روحی. او باور دارد انسان بدون تکیهگاه فرو میپاشد؛ جسمی یا روحی، فرقی نمیکند.
پس از آن، مسیر یادگیری فنی با جدیت ادامه یافت: یک سال نزد دایی دیگرش در سیمپیچی کولر، سال بعد در تعمیرات تلویزیون، یخچال، ضبط، رادیو و… . از کلاس چهارم به بعد، تقریباً تمام تابستانهای سالهای زندگی او با شاگردی و آموختن گره خورد. به تدریج، دایره مهارتهایش گسترده شد و پیش از پایان دبیرستان، بیش از ده تخصص فنی را آموخته بود؛ از جوشکاری تا تعمیرات انواع لوازم برقی. او حتی در انتهای حیاط خانه، با برگ نخل برای خود آزمایشگاهی ساخته بود؛ آزمایشگاهی که سه بار آتش گرفت. این تصویر چکیده شخصیت اوست: کسی که حتی با وجود معلولیت، برای آزمون و تجربه جایی هرچند ابتدایی میسازد و از آتش خوردن تجربه هم نمیترسد.
بازپسگیری تن؛ با صبر و سماجت
یکی از شگفتانگیزترین فصلهای زندگی سلیمانی، بازسازی تدریجی بدن اوست. به کمک تمرین و ماساژهایی که یکی از داییهایش به او آموخته بود، سالها با بدنش جنگید تا آن را دوباره به خدمت بگیرد. او میگوید اگر روزی این کار را نمیکرد، حتی تنبیه میشد؛ سختگیریای که بعدها ثمر داد. سه سال طول کشید تا مچ دستش باز شود. پنج سال طول کشید تا انگشتانش حرکت کنند. و در نهایت، دستی که روزگاری ناتوان بود، به وضعیتی رسید که مانند یک دست عادی، اغلب حرکتها را انجام میداد. این بخش از زندگی او فقط یک موفقیت جسمی نیست؛ نوعی بازپسگیری اختیار از سرنوشت است. او میگوید در تمام عمر، هرقدر تنبیه شده، مسخره شده و نادیده گرفته شده، حتی یک بار هم شکایت نکرده است؛ نه از آنرو که رنج نبرده، بلکه چون چشمش به جای دیگری بوده است؛ به مسندی که میخواست روزی بر آن بایستد.
ترک مدرسه، ورود به میدان واقعی
سلیمانی دیپلم نگرفت و مدرسه را در چهارم دبیرستان رها کرد. اما ترک مدرسه در زندگی او به معنای ترک یادگیری نبود؛ برعکس، از همین نقطه بود که یادگیری عملی و تجربهمحور او شتاب بیشتری گرفت. نخست با فروش حبوبات وارد بازار شد. زمین خورد، تحقیر شد، شکست خورد، اما باز ادامه داد. یکی از تجربههای مهم و زودهنگام او، راهاندازی نخستین سینما و کلوپ در شهرش بود؛ اقدامی پیشرو که خیلی زود به دلیل نداشتن مجوز تعطیل شد. نتیجه، مصادره همه اموال و ماندن زیر بار بدهی بود. به گفته خودش «کل زندگیام سینما بود» و وقتی آن از دست رفت، فقط ویرانی مالی نبود؛ فروپاشی رویایی بود که برای آن جنگیده بود.
اما باز هم ایستادن در برنامه او نبود
پس از آن، وارد خرید، تعمیر و فروش موتورهای فرسوده شد. موتورهایی که از رده خارج شده بودند، با نوآوری و مهارت فنی او دوباره جان میگرفتند و به بازار بازمیگشتند. این کار نیز بیهزینه نماند؛ یک تصادف شدید، او را یک سال درجا نگه داشت و بار دیگر بدهی و دشواری را به زندگیاش بازگرداند. ابراهیم میگوید هیچگاه کسی را در بدبختیهایش شریک نکرده است. این جمله اگرچه کوتاه است، اما از نوع منش فردی او خبر میدهد: تحمل رنج، بدون آویزان شدن به دیگران و بدون ساختن هویت قربانی.
از پنجاهوپنج «نَه» تا ساختن یک زندگی
وقتی تصمیم به ازدواج گرفت، این تصمیم را به زمانی موکول کرد که از درآمد و کارش اطمینان نسبی یافته باشد. او نمیخواست با دست خالی وارد مسئولیت خانوادگی شود. اما این مسیر هم آسان نبود. ۵۵ بار خواستگاری رفت و ۵۵ بار پاسخ منفی شنید؛ عددی که برای هر کسی میتواند به اندازه کافی ناامیدکننده باشد. اما او همانطور که در سایر عرصهها کنار نکشیده بود، اینجا هم عقب ننشست. سرانجام در سال ۱۳۸۱ ازدواج کرد. حاصل این زندگی مشترک، دو دختر در سالهای ۱۳۸۲ و ۱۳۸۳ و یک پسر در سال ۱۳۹۵ است و امروز او صاحب یک نوه نیز هست. سلیمانی اشاره میکند که ازدواج، انرژی مضاعفی به او داد. مسئولیت او را متوقف نکرد؛ برعکس، شتابش را بیشتر کرد. در همین دوره بود که کارهای تعمیرات و خدمات کامپیوتری، امور گرافیکی و سپس فعالیتهای فنی گستردهتر را دنبال کرد.
از تعمیر تا تولید؛ وقتی تجربه به صنعت میرسد
ابراهیم روزها در مغازه کار میکرد و شبها به دنبال تحقیق و تجربه میرفت. از سفرهای طولانی شبانه و رانندگیهای چندصد کیلومتری برای آموختن، تجربه کردن و توسعه کارش سخن میگوید. سرانجام تعمیرات تلویزیون شهری را یاد گرفت؛ نخست تعمیر کرد، سپس ساخت و بعد به تولید انواع تابلوهای شهری رسید. پس از آن وارد حوزه جوجهکشی شد. کار را با سادهترین امکانات آغاز کرد؛ با پرورش یک جوجه و تجربهاندوزی گامبهگام. اما همان مسیر ابتدایی، امروز به مجموعهای رسیده است که به گفته وی هفتهای هفتهزار جوجه تولید میکند و تمام دستگاههای جوجهکشی آن نیز ساخت خود اوست. سپس به ساخت ماشینهای دستساز و مناسبسازی خودرو برای معلولان روی آورد، تجارت بینالمللی را آغاز کرد، مجموعههای تولیدی راه انداخت و دامنه فعالیتهایش را وسعت بخشید. او اکنون مجموعه پرورش شترمرغ و جوجهکشی نیز دارد و در کنار آن، یک سیستم آفرود و مجموعهای با ۱۰ خودروی آفرود راهاندازی کرده که مردم را برای تفریح، لذت و تخلیه انرژی به دل طبیعت میبرد. از دل این تجربههای گسترده، کتاب «اتفاقات بد معدن طلاست» متولد شد؛ اثری که در آن تجربه زیسته خود را به زبان آموزش و انگیزش ترجمه کرده است.
به او گفتند حرف نزن؛ سخنران شد
از میان همه فرازهای زندگی ابراهیم سلیمانی، شاید هیچکدام به اندازه این یکی نمادین نباشد: مردی با لکنت زبان شدید که امروز در دهها دانشگاه سخنرانی کرده است. این سخنران انگیزشی میگوید زمانی به او میگفتند حرف نزن؛ اما همان منع به یکی از محورهای اصلی غلبهاش تبدیل شد. با تکرار، تمرین و سماجت، لکنت خود را مهار کرد. جملهای را مدام برای خود تکرار میکرد: «تکرار، پدر تمام موفقیتهاست.» آنقدر این اصل را زیست تا نهفقط سخن گفتن برایش ممکن شد، بلکه به سخنران نشستهای تخصصی تبدیل شد و در ۴۸ دانشگاه، سخنرانی و سمینار علمی برگزار کرده و با دانشگاهها، مراکز آموزشی متعدد، کمیته امداد و سازمان بهزیستی در اجرای برنامههای آموزشی و انگیزشی همکاری داشته است. خود نیز برگزارکننده نشستهای CBR بوده و بخش مهمی از انگیزهاش برای ورود جدی به این عرصه را از یک استاد دانشگاه گرفته است؛ کسی که سالها پیش، در روزگاری که سلیمانی موفق بود اما هنوز به فردی خاص و متفاوت تبدیل نشده بود، به او گفته بود میتواند مسیر زندگی خیلیها را تغییر دهد. همان تشویق، سرعت موفقیتش را بالاتر برد، وقتسوزی را کمتر کرد و راههای تازهای پیش چشمش گشود. این همکاری با بهزیستی نیز سالها ادامه یافت؛ نهادی که به خانهاش آمد، توانمندیهایش را دید و تشویقش کرد در عرصههای تازهتری وارد شود.
فلسفهای برای زیستن؛ شکست، نام دیگر پیروزی است
جهانبینی سلیمانی بر پایه نوعی تفسیر فعال از شکست بنا شده است. او معتقد است در زندگی اتفاق خوب یا بد به خودی خود وجود ندارد؛ این ما هستیم که بر رویدادها نام میگذاریم. همان چیزی که فردی را میشکند، ممکن است به فردی دیگر جان دوباره بدهد. او در توضیح رویکردش به شکست میگوید: گاهی دری وجود دارد، اما آن در برای من باز نمیشود؛ در چنین وضعی نباید عمر، زمان و انرژی را پشت همان در هدر داد، چهبسا درِ بزرگتری وجود داشته باشد. و مهمتر از آن، چرا باید پشت در دیگران معطل ماند، وقتی خود میتوان دروازه ساخت؟ این تعبیر شاید دقیقترین خلاصه از منش او باشد: انتظار نکشیدن برای گشوده شدن مسیر، بلکه ساختن مسیر.
او همچنین میافزاید که نخستین شکستها وی را مدتی از حرکت بازداشتند. میگوید زمانی که برای اولین بار شکست را تجربه کرد، شش ماه دست به هیچ کاری نزد؛ چون تمسخر شد و برای مدتی باور کرده بود که «نمیتواند». اما پس از چند ماه دوباره برخاست و فهمید حرف دیگران بیش از آنکه حقیقت او باشد، روایت خود آنها از جهان است. به گوشهایش یاد داد بعضی چیزها را نشنوند و به چشمانش آموخت برخی امور را نبینند؛ هر آنچه در مسیرش اخلال ایجاد میکرد، از دایره توجهش بیرون گذاشت.
جرقهای به نام نفرت از ترحم
وقتی از سلیمانی پرسیده میشود جرقه اصلی پیشرفتش چه بوده، پاسخ ساده و بیپرده است: نفرت از نگاه ترحمآمیز دیگران. او از آن نگاه متنفر بوده و همین نفرت به بزرگترین انگیزه حرکتش تبدیل شده است. این شاید یکی از کلیدیترین ابعاد شخصیت او باشد: او برای دیده شدن نجنگیده، برای جور دیگری دیده شدن جنگیده است. نمیخواسته موضوع دلسوزی باشد؛ میخواسته موضوع اعتماد، تحسین و الگوبرداری باشد. در همینجاست که نگاه او به معلولیت نیز شکل میگیرد. او میگوید فرد معلول وقتی وارد میدان کار و مسئولیت میشود، با بحران اعتماد عمومی مواجه است. از نگاه او، بخشی از این مسئله به ضعف اعتمادبهنفس معلولان بازمیگردد و بخشی به قضاوتهای اجتماعی. اما پاسخ او به این وضعیت گله نیست؛ ساختن آنقدر توانمندی که جایی برای تردید باقی نماند.
مطالعه، برنامهریزی و استفاده از زمانهای سوخته
سلیمانی موفقیت را صرفاً محصول انگیزه نمیداند. او برای پیشرفت بر مطالعه، برنامهریزی و استفاده از زمانهای خرد تأکید میکند. میگوید روزی پنج ساعت کتاب میخواند و زمان رانندگیهای طولانیاش را نیز با گوش دادن به کتابهای صوتی پر میکند؛ تا جایی که از جمع شدن همین زمانهای بهظاهر کوچک، اتفاقهای بزرگ ساخته میشود. از نظر ابراهیم، پلن داشتن و برنامهریزی پدر تمام راحتیهاست. این نگاه، وجه دیگری از شخصیت او را نشان میدهد: موفقیت برایش تنها حاصل شور نیست، حاصل نظم نیز هست. او برای علاقهمندان مسیر رشد، به جای معرفی صرف چند عنوان کتاب، یک نقشه راه پیشنهاد میکند: نخست کتابهای خودشناسی تا انسان بداند کیست و چگونه باید با خود رفتار کند؛ سپس کتابهای مربوط به ارتباط با دیگران و مهارتهای ارتباطی؛ و در نهایت آثار مرتبط با کسبوکار. زیرا از نگاه او، کسبوکار در زندگی مانند خون در رگ است؛ اگر جریان نداشته باشد، زندگی خشک میشود. این کارآفرین همچنین بر یادگیری زبان تأکید دارد و معتقد است هر فرد دستکم باید دو زبان بداند. از نظرش مطالعه راهی برای نپرداختن هزینههای سنگین اشتباهاتی است که دیگران پیشتر بهای آن را پرداختهاند.
مردی که دنیا را فرش نکرد، به پای خود کفش کرد
یکی از شاخصترین جملههای سلیمانی بهروشنی منش او را توصیف میکند: «من نیامدم دنیا را فرش کنم؛ بلکه به پای خودم کفش کردم.» این خلاصه فلسفهای است که در سراسر زندگیاش جریان دارد. او جهان را مکلف به هموار کردن راه نمیداند؛ در عوض، خود را موظف میداند برای عبور از ناهمواریها مجهز شود.
سلیمانی میگوید هیچ چیزی نمیتواند او را ناراحت کند و اساس همه موفقیتها را در یک مدل ساده میبیند: «کم نیاوردن و ادامه دادن.» از نظر او، هوش بهتنهایی ضامن عبور از موانع نیست؛ بارها دیده است آدمهای بسیار باهوش در زندگی لنگ میزنند، چون تابآوری، سماجت و استمرار ندارند. همسرش نیز درباره او تعبیری جالب دارد: «هیچوقت ابراهیم را تحت فشار نگذارید؛ او مثل آب است، از یک جای دیگر رخنه میکند و کارش را راه میاندازد.» این تصویر بهخوبی خاصیت او را در مواجهه با موانع توضیح میدهد: اگر مسیر مستقیم بسته شود، راهی دیگر میسازد.
آرزوهایی به بزرگی تردید دیگران
ابراهیم باور دارد آرزو باید آنقدر بزرگ باشد که دیگران در عقل صاحب آن تردید کنند. خود سالها از آرزو کردن میترسیده؛ چون هرچه میگفته با تمسخر مواجه میشده است. زمانی که گفته بود میخواهد موتورسیکلت بخرد، سالها کسی باور نمیکرد حتی بتواند موتورسواری کند. اما همان رؤیاها بعدها به واقعیت تبدیل شدند. او میگوید سایز ذهنش هرگز با اندازه جسمش همخوانی نداشته است. این جمله اگرچه کوتاه است، اما جهان درونی او را توضیح میدهد: بدنی محدود، اما افقی گسترده. امروز نیز آرزوی بزرگش روشن است: سالهاست برای سخنرانی در سازمان ملل آماده است و حتی متن سخنرانی خود را نیز نوشته است. او میخواهد الهامبخش انسانها در سراسر دنیا باشد. رویایی که شاید برای بسیاری دور از ذهن باشد، اما برای کسی که از انتهای تاریکی آغاز کرده، صرفاً گام بعدی مسیر موفقیت است.
حال خوب، مسئولیت نخست انسان
در نگاه سلیمانی، انگیزه دادن به دیگران از حال خوب خود فرد آغاز میشود. او معتقد است نخستین مأموریت هر انسان این است که حال و انگیزه خود را در بالاترین سطح نگه دارد؛ زیرا کسی که خود از درون تهی است، نمیتواند در اجتماع اثر مثبت بگذارد. او مسئولیتپذیری را از «خود» آغاز میکند و بعد آن را به جامعه و جهان تعمیم میدهد. از نظرش، وقتی چیزی در وجود انسان نباشد، بخشیدن آن به دیگران ناممکن است؛ همهچیز از خود آغاز میشود. و شاید بهترین پایان برای روایت زندگی او همان جملهای باشد که خود به عنوان جمعبندی میگوید؛ جملهای که از دل همه سالهای رنج، مقاومت، شکست، تلاش و ساختن بیرون آمده است: «همیشه یا به اندازه آرزویت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو کن.»


