شیرازیها نازِ مربی گرانقیمت خود را نخریدند
مسعود محجوبی – شهر مردم
اواخر هفته گذشته، بالاخره باشگاه فجر شهید سپاسی شیراز هم تکانی به خود داد و با مربی فصل گذشتهاش قطع همکاری کرد.
پیروز قربانی که ابتدای سال گذشته، به همراه طلاییپوشان، صعود به لیگ برتر باشگاههای کشور را جشن گرفته بود، نتوانست یک فصل فوتبالی کامل را روی نیمکت فجریها سپری کند و با آغاز جنگ و نیمهکاره ماندن مسابقات، رشته اتصال قربانی و شیرازیها نیز پاره شد. برای رسیدن به چراییِ این اتفاق، باید به چند ماه قبل بازگردیم.
بازارگرمیِ پیروز
هفتمین روز از یازدهمین ماه سال ۱۴۰۴، کنفرانس خبری پیش از مسابقه تیمهای فجر شهید سپاسی شیراز و خیبر خرمآباد، بیشتر از آنکه حاوی نکات فنی باشد، سرشار از حاشیهها بود؛ بهویژه از جانب سرمربی پرمدعای نماینده شیراز.
پیروز قربانی، شروع صحبتهای خود را با حمله به اهالی رسانه و سپس تهدید آنها شروع کرد: «چرا صحبتهای من را انعکاس نمیدهید یا چرا نصفه و نیمه نشر میدهید؟! اگر وضع به همین منوال پیش برود، دیگر در نشستهای خبری شیراز حاضر نمیشوم.»
اگر شما فهمیدید پیروز با خودش چندچند بود، ما نیز متوجه شدیم تا این لحظه، تمام صحبتهای قابل پخش این مربی، دستکم در رسانه شهرمردم، بیکموکاست به رشته تحریر درآمده است؛ شاید جناب سرمربی تصور میکرد با عدهای ادمینِ فضای مجازی طرف صحبت است! البته پر واضح است که در همان بستر نیز نمیتوان هر حرفی را به زبان آورد، چراکه در همه جای دنیا، افرادی که دارای شخصیت حقوقی هستند، ملزم به تابعیت از قوانین کشور خود بوده است و نمیتوانند هر سخنی را بر زبان جاری کنند و به تبع، رسانهها نیز برای ثبت و پخش عبارات ممنوعه معذوریت دارند.
اما قصه کنفرانس ۷ بهمن، به همین جا ختم نشد؛ قربانی که گویا دل پُری داشت، آمده بود تا از هر دری سخن بگوید، الا رقابت فردای تیمش.
سرمربی طلاییپوشان، که هفته پیش از آن گفته بود که تیمهای من در سال سوم، به بلوغ تاکتیکی میرسند و وعده کسب جام یا دستکم، سهمیه آسیایی را داده بود، بیمقدمه گفت: «حیف که من سال دیگر اینجا نیستم تا ثمره زحماتم را ببینم». وقتی خبرنگاران، علت را جویا شدند، پاسخی گرفتند حیرتانگیز: «من مربی گرانی هستم و فجر سپاسی، تیمی نیست که بتواند بهای مرا بپردازد!!! البته تا امروز مربی ارزانی بودم، چراکه میخواستم بازار را از دست ندهم ولی اکنون جنسم گران شده است، پس آن را به بهایش میفروشم.»
یا للعجب، ظرف تنها یک هفته چه اتفاقی افتاد؟ اگر پیروزی بر ضعیفترین پرسپولیسِ سالیان اخیر که حتی نتوانست سهمیه ورود به رقابتهای سطح دوم آسیا را کسب کند، شما را گمراه کرده است، که باید گفت به گواه غالب کارشناسان، خوششانسی، بزرگترین علت بُرد فجر بود نه اندیشههای تاکتیکیِ شما؛ و یا شاید هم این اواخر، دلالها با پیشنهادهای اغواکننده گوشهایتان را نوازش دادهاند و به اصطلاح، شما را هوایی کردهاند؟ در این صورت حق را به شما میدهیم! در این آشفتهبازار، که هر کس فقط در جهت منافع شخصی خودش گام برمیدارد، سخن گفتن از پایبندی به ابتداییترین اصول اخلاقی، محلی از اعراب ندارد.
شما مقصری شاغلام
البته هدف از بیان این مطالب، سرزنشِ پیروز نیست، بلکه مذمت خودمان بابت این همه سادهلوحی است.
در فرهنگ لغت، واژه سادهلوح به کسی اطلاق میشود که آنچه را میبیند، باور میکند.
ما دیدیم که باشگاه فجر شهیدسپاسی، از دیرباز، سکوی پرتاب جماعت فوتبالیست بوده است؛ بازیکن یا مربی گمنام را پرورش میدهد و به محض بارور شدن، تیمهای پولدار صنعتی یا پرهوادار، او را به یغما میبرند.
آن زمان سادهلوح نبودیم، چون مظلومیت فجر را به چشم دیدیم، باور کردیم و قطارِ سریعالسیرِ زمان، بر این باور، صحه گذاشت.
ما دیدیم که پیرِ دیرِ فوتبال شیراز، آقا غلام پیروانی عزیز (که انشاءالله تنشان سلامت)، فریاد زد: آهای جماعت، من عاشقم، نه کاسب. از من بازارگرمی نخواهید دید.
آن زمان سادهلوح نبودیم، چون دیدیم که شاغلام، چگونه پای حرف خود ایستاد و هرگز عشق خود را به پیشنهادات رنگارنگ نفروخت. گذشت زمان، تنها توانست گرد پیری بر چهره این مرد دوستداشتنی بنشاند، اما نتوانست صداقت کلامش را خدشهدار کند.
ما دیدیم که سرمربی کنونی نماینده شهرمان، با تمام وجود از علاقه خود برای طی کردن مسیر لااقل سه سالهاش با نهالی که خود، آن را آبیاری کرده است، سخن گفت.
این بار اما سادهلوحی خودمان را باور کردیم؛ چون نیازی به گذر از تاریخ نبود؛ گویی وفای به عهد نیز تاریخ انقضا پیدا کرده است و مدت آن را نه عقربههای ساعت و نه برگهای تقویم، بلکه تعداد صفرهای مندرج در رقم قرارداد، تعیین میکند.
پس شاغلام عزیز، به ما حق بدهید که شما را مقصر بدانیم. «شما بودید که با صداقت خود، من و همنسلان مرا، سادهلوح بار آوردید.»

