×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

خبر فوری

true
true
true
یک(شنبه) غم‌انگیز

فرخنده آشوری _ شهر مردم

امروز ۱۲ مهر هست و من سام هستم، سام زارعی و هیچ‌وقت فرصت نشد که ۱۲ ساله شوم، چون سال گذشته ۱۲ مهر تصمیمی گرفتم که احتمالا فکر کردم بهترین تصمیم در آن شرایط است.

من می‌خواستم فوتبالیست شوم و خیلی معروف و در مورد این رویایم به دوستانم و خانواده‌ام گفته بودم.

من بچه درس‌خوان و ‌مودبی بودم، نمرات خوبی داشتم و تقریبا هر کس که مرا می‌شناخت از من راضی بود، تا ۱۲ مهر ۱۴۰۴.

آن روز من در کسری از ثانیه بخاطر موضوعی که اگر چه درست نبود اما از یک شیطنت و بازی کودکانه شروع شده بود، تبدیل شدم به یک بچه بد، خیلی بد؛ و برای من که همیشه بچه خوبی محسوب می‌شدم، این اتفاق وحشتناکی بود.

نشانه‌های زیادی در آن روز بود که مرا به سمت این تصمیم هل داد: مشتی که بر روی میز کلاسمان کوبیده شد، بازجویی طولانی، تطابق دست خطم با کاغذی که پیدا کرده بودند، همه و همه باعث شد فکر کنم که من بچه بدردنخوری هستم، من به اشتباهم اعتراف کردم، عذر خواستم و التماس کردم که اشتباهم به خانواده‌ام گفته نشود؛ آنها به من قول داده بودند که اگر اعتراف کنم، مرا می‌بخشند و همه چیز تمام می‌شود، اما…؛ چطور به خانه برمی‌گشتم و به چشمان پدر و مادرم که مرا بهترین و مودب‌ترین پسر دنیا می‌دانستند نگاه می‌کردم؟ حتما از داشتنم خجالت می‌کشیدند، یا لااقل جلوی بقیه بخاطر شیطنت من سرافکنده می‌شدند‌؟ یا شاید هم عصبانی می‌شدند‌؛ نمی‌دانم.

من آن روز یک بازی کرده بودم و شکست خورده بودم، آن هم با بدترین شکل، و این شکست برای تن نحیف یازده‌ساله‌ام زیادی بزرگ بود، می‌دانید؟ ته دنیا بود، من مجبور شده بودم چیزهایی را بشنوم که نباید، مرا مجبور کردند توضیحاتی بدهم که شوکه‌کننده بود، دقیقه‌های طولانی در راهرو مدرسه مانده بودم، پاهایم خواب رفتند، هیچ دستی به سمت شانه‌ام نرفت و به من نگفت که اشکالی ندارد، که این خطا قابل جبران است، که هزاران و شاید میلیون‌ها بار توسط کودکان دنیا تکرار شده است، که خطایی‌ست در مسیر رشد.

من تنبیه شدم و شلاق‌ها بی‌رحمانه به روحم خورده شد، آدم‌بزرگ‌ها به من نگاه کردند و حتما فکر کردند همین که به جسمم آسیبی وارد نشده است، آدم‌های خوبی هستند؟!

حتما خیلی از شما، حالا مرا می‌شناسید، به نام کودکی که خودش را از دست دنیا خلاص کرد، که خودش به همه چیز پایان داد و..، من کودک بودم، درکی نه از زندگی داشتم، نه از مرگ.

شاید خیلی از شما مرا مقصر می‌دانید، یا خانواده‌ام را یا برخی هم رفتاری که آن روز در مدرسه با من شد را…

بعضی از شما بعد از من، رنج پدر و مادرم و خانواده‌ام را زیاد کردید؛ آنان که با من بد رفتار کردند برای تبرئه خودشان هزاران توجیه آوردند، انگشت تقصیر سمت خانواده‌ام و عزیزانم گرفتند، همان‌ها که به من قبولاندند که بدترین بچه دنیا هستم و خطاکارترین و بهتر است که بمیرم.

واقعیت این است:

من رفته‌ام و دلایل زیادی از کارم را شما نمی‌دانید…

فکر کنید چه می‌شود که یک کودک، از وقتی که به خانه می‌رسد به پایان فکر می‌کند، به پریدن، و چطور می‌شود که از پله‌ها به پایین نگاه می‌کند و بی‌درنگ می‌پرد؟!

به پدر و مادرم فکر کنید که آخرین تصویری که از من در ذهن دارند، چیست؟ که در این یک سال چقدر خود را محاکمه کرده‌اند؟ چقدر به گرفتن تصمیمی که من گرفته‌ام فکر کرده‌اند؟

به چشمانم فکر کنید که در دنیا ماند تا بنگرد که اگر مانده بود چطور به دنیا می‌نگریست؟

مدرسه خانه من بود، محل پرورشم‌، جایی که به من یاد می‌داد چطور محاسبه کنم و چطور تصمیم بگیرم.

پی‌نوشت: نویسنده به تمام مربیان، معلمان و والدین پیشنهاد می‌کند که سریال (سیزده دلیل برای اینکه…) را ببینند.

true
true
یک(شنبه) غم‌انگیز
true
true
false